Thursday, May 17, 2012
علم بهتر است يا ثروت
Wednesday, October 19, 2011
هیتلر و تاریخ دقیق مرگش

۶۶ سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، در حالی که درهمه روایات تاریخی گفته شده است که آدولف هیتلر در روزهای پایانی جنگ خودکشی کرد، کتاب جدیدی که قرار است این روزها در بریتانیا منتشر شود مدعی است هیتلر خودکشی نکرده، بلکه از آلمان گریخته و تا ۱۷ سال بعد نیز زنده بوده است، تا این که در سال ۱۹۶۲ در آرژانتین مرده است.
شاید وقتی دیگر

تابلوی فریاد اثر ادوارد مونش
روزها به دلایل فراوان به این نتیجه رسیدم که بیشترین چیزی که ما باید براش تلاش کنیم فراموش کردن اینه که توی چه جهنمی داریم زندگی می کنیمجهنمی که از وقتی خودت رو میشناسی از هر چیزی که حقت هست محرومی
اگه هم جایی بخوای این محرومیت رو جبران کنی با هزار جور سختی باید روبه راه بشی !
که همون رو هم کوفتت می کنه !
تو هر سنی هستی خودت رو با کسی همسن خودت که توی یه کشور آزاد داره زندگی می کنه مقایسه کن تا بفهمی توی چه جهنمی هستیم !
جهنمی که برای بودن کنار کسی که دوستش داری هم باید از همه چیز و همه کس فرار کنی....خانواده ، فرهنگ ،حکومت ، حراست چه برسه به نیازهای دیگه مثل آزادی و رفاه و .....
آره رفیق .....اینجا همون جهنمی هست که خدا وعده داده بود اما فقط نگفته بود هر روز سه باز از کوچه و خیابونش صدای اذان میاد .....
Thursday, September 29, 2011
به ياد نهال که عاشقانه وفادار معشوق بود


امروز پنجشنبه است. دختری به نام نهال سحابی عاشق پسری به نامِ بهنام گنجی بود. بهنام گنجی دوست کوهیار گودرزی یک از معترضان و فعالان حقوق بشر بود که با او دستگیر و سپس آزاد می شود. خبر دستگیری بهنام را هیچ کسی رسانه ای نکرد همه سکوت کردند و بهنام هم پس از آزادی خودکشی کرد. حالا نهال نیمه ی عاشقش خودکشی کرد.
نهال تا وقتی بود و در فشار هم بود، دغدغه هایش سهمی در رسانه ها و خبرهای روزنامه های رسمیِ کشورم نمی یافت. چون نامزد نبود، رسمی نبود. نهال دختری بود مثل بسیاری از دختران دیگرِ ایران اما این «لبخند» ها سهمی در رسانه ها نمی یابند تا به ماتم ننشینند…حالا آرام بخواب که خبر خودکشی ات رسمیت یافت و در رسانه ها شاید سهمی چشمگیر تر بیابی…..
کم نیستند کسانی که از واژه ی «دوست دختر» چندش شان می شود. صبح چند جایی دیدم که نوشته بودند دوست دختر بهنام گنجی هم پس از بهنام خودکشی کرد….اما حالا کم کم خبر رسمی تر می شود و آرام آرام این واژه ی ناجورِ و نچسبِ « دوست دختر» را از قامتِ بی جانت حذف می کنیم دخترِِ ایرانی تا مبادا مرگ ات آبرو از ماندگان ببرد…. آرام بخواب دختر زیبا ما حواس مان هست، این ماییم که تشخیص می دهیم مصلحت چیست …امروز پنجشنبه است….و این نوشته ی نهال است در وبلاگش پیش از خودکشی که بوی بهنام و یک پنجشنبه ی موهوم را می دهد:
دیر از گوش های غلیظم چکیدی.کمای من به مرگ گرمی رفته اسب
به رابعه
به نشاط
به ستاره به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به…
به این یه ذره من ِ از بهنام ماندهبه پنجشنبه هایمان…
پله ها … نت های ریزشان . پیش در آمد سمفونی آنان که نواخته میشوند تا مرگ.دست تو. بر کمر سالن سی متری. که دور سر من می چرخاند،
وقتی حلقه دست ساز ت را به نشان دائمی یک درد در ترقوه ام می کنی.
گردنی تا دیوارهایی افراشته. هرچه سردتر.گونه های من.در رد فراموشی….
گرم ترپای چپ را از توی آینه ها قد بکشان تا این کج هایی که راست نمیشوند از کمر.
پا ها را که بکوبیم پنجشنبه ها، بم ترمی شوند.گوشهایم .گوشه هایم پیش بینی محتضرانه های تو را نمیکرد. نهال، چه تکثیر بی رحمانه ای شد
به دعوتی غریب الواقعه اجرا های آخر.
برای آن که زودتر.
نابهنگام تر.ترک کرد…تو را!
توآخر تر نمی شود.
پس…پنجشنبه ست !پنجشنبه ها را…ب
یا بهنام
بیا برقصیمشان
بخوانید وبلاگ نهال را که تنها و در سکوت سوگوار عشقش بود:
http://nahal53.blogfa.com/
منبع اصلی خبر کمیته گزارشگران حقوق بشر است که می گوید:
مرگ بهنام گنجی و نهال سحابی در حالی اتفاق میافتد که هنوز از آنچه در زندان اتفاق افتاده است، اطلاعی در دست نیست.
Wednesday, September 28, 2011

او هم غنیمت جنگی بود… معترض بود… در خیابانها فریاد زده بود … آزادی می خواست… پس کافر بود… غنیمت بود…
صدای جیغ های و ناله های دردناکش در سیاهی خوف آلود سلول میپیچید و نعره های درد آلودش فضای شب را می انباشت. نا امیدانه دست و پا میزد و کمک می خواست. خدایی را که هر روز از نه سالگی مجبور به خم و راست شدن در برابرش کرده بودند را صدا میزد. کمک میخواست. یاد لبهای داغمه بسته ی کوچکش افتاد که به خاطر روزه از زور تشنگی ترک خورده بودند. زیان در دهانش خشکیده بود. همش نه سالش بود
بی اختیار لبخندی تلخ بر لبان بهم فشرده از دردرش نشست. سیلی سخت بازجو گونه هایش را سوزاند. طعم شور خون را در دهانش حس کرد. با خود اندیشید عصمتم که حراج شد. چیزی برای از دست دادن ندارم. خون دهانش را به صورت بازجو تف کرد. بازجو لحظه ای شوک شد و متوقف. نفس های تند بازجو آزارش میداد. چشمانش پر از اشک بود. از ته دل فریاد میزد: خدا….
سیلی دیگر…
بازجو وحشت زده نگاهش میکرد. کارش به پایان رسیده بود. وظیفه ی الهیش را انجام داده بود چنان که الله در سوره ی احزاب آیه ی ۵۰ فرموده بود:
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ أَزْوَاجَکَ اللَّاتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَیْکَ وَبَنَاتِ عَمِّکَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِکَ وَبَنَاتِ خَالِکَ وَبَنَاتِ خَالَاتِکَ اللَّاتِی هَاجَرْنَ مَعَکَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِیُّ أَن یَسْتَنکِحَهَا خَالِصَةً لَّکَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ لِکَیْلَا یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ وَکَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِیمًا।”احزاب/ ۵۰
ای پیامبر! ما براى تو آن همسرانى را که مهرشان را دادهاى حلال کردیم و کسانی(زنان و دختران کافری) را که الله از غنیمت جنگى در اختیار تو قرار داده و دختران عمویت و دختران عمههایت و دختران دایى تو و دختران خالههایت که با تو مهاجرت کردهاند و زن مؤمنى که خود را به پیامبر ببخشد در صورتى که پیامبر بخواهد او را به زنى گیرد [این ازدواج از روى بخشش] ویژه توست نه دیگر مؤمنان؛ ما نیک مىدانیم که در مورد زنانشان و زنان و دخترانی کافری که در جنگ بدست می آورند چه بر آنان مقرر کردهایم تا براى تو مشکلى پیش نیاید و الله همواره آمرزنده مهربان است.
إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ (مومنون/۶ )
مگر با زنان خویش و یا (زنان و دخترانی که در جنگ) کنیزانی که صاحب آنها شده اند و (در صورت تجاوز به آنها) سرزنشی متوجه آنها نیست.
او هم غنیمت جنگی بود… معترض بود… در خیابانها فریاد زده بود … آزادی می خواست… پس کافر بود… غنیمت بود…
Monday, September 19, 2011
secret love ...عشق ممنوعه سیمین بهبهانی
يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنمهجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :
يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :
گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست
Wednesday, July 20, 2011
Saturday, July 16, 2011
Wednesday, July 13, 2011
شطرنج سیاسی ایران در سی و دو سال گذشته
8 سال نخست وزیری موسوی +8 سال ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی + 8 سال ریاست جمهوری خاتمی = سران فتنه
6 سال ریاست جمهوری احمدی نژاد = جریان انحرافی
بازرگان + بنی صدر(حدود2سال جمعا ) = عوامل غربی و استکبار و صهیونیست و سیا و ... ( خیلی بد )
24 سال سران فتنه + 6 سال جریان انحرافی + 2 سال خیلی بد = 32 سال ( کل نظام اسلامی )
حالا چند سئوال بی جواب
1- دوران طلائی حضرت امام کی بوده است ؟
2- سران, دلسوزان و مسئولان جمهوری اسلامی کی حکومت کرده اند ؟
3- این چه جور مملکتی است ؟ چطوری اداره میشه ؟
یک پیشنهاد به جمهوری اسلامی : اسم واحد پول جدیدتان را بگذارید پـــهــن !
Thursday, July 7, 2011
نامه خاتمی به سپاه
با سلام
نمی دانم جنابعالی را باید با چه سمتی خطاب کنم. فرمانده سپاه پاسداران؟ مسئول سازندگی کشور؟ مسئول فرهنگ و اخلاق جامعه؟ رئیس دولت یا رئيس حکومت نظامی؟
Monday, July 4, 2011
Sunday, July 3, 2011
Saturday, July 2, 2011
Tuesday, June 21, 2011
اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین))
Wednesday, June 1, 2011

عموی هاله سحابی علت درگذشت هاله را ضربه به شکم و ریه و نهایتا ایست قلبی عنوان کرد.
فریدون سحابی برادر مرحوم سحابی در گفتگوی کوتاهی با جرس خبر شهادت هاله سحابی را تایید کرد.
او علت درگذشت هاله سحابی را ضربه ای که به شکم و ریه اش زذند و ایست قلبی اعلام کرد.
حیی پسر هاله سحابی در مصاحبه ای اعلام کرده بود که درگذشت مادرش بر اثر ضرب و شتم نبوده و علت فوت ایست قلبی هاله خانم بوده است. فریدون سحابی عموی هاله تاکید کرد که اینطور نیست و ضرب و شتم در منتهی درجه بوده است و نیروهای امنیتی در منتهی درجه سختی و بیرحمی و نامردی نسبت به هاله کردند.
فریدون سحابی در حال رانندگی به سمت منزل مرحوم هاله سحابی بود او گفت هم اینک پیکر هاله را به منزل بردند و الان بچه هایش بر سر و صورت خودشان می زنند.
Monday, May 30, 2011
Tuesday, May 17, 2011
................ عکس یادگاری کی میگیره
Sunday, February 6, 2011

من حسرت ایرانی بودن دارم
من ایرانی نیستم چون نامم عربی ستمن ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان عربی خواندند من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عربها و به زبان عربی ازدواج کردممن ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان بروم اما کمی آنسوتر به آرامگاه فردوسی ... این بزرگ مرد ایرانی .... نمی روممن ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و غدیر و مبعث را تبریک می گویم و شادباش می شنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیستمن ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار خاندانی می شوم که سرزمینم را گرفتند , اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی دانممن ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به عربی می ماند تا فارسیمن ایرانی نیستم چون نام زبان رسمی کشورم را آنگونه که فردوسی گفت نمیگویم (پارسی)، طوری میگویم که اعراب در بیان آن به پت پت نیفتند: فارسیمن ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتندمن آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که آرزویش هم نمی توان کرد





