Thursday, May 17, 2012

علم بهتر است يا ثروت

من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم ... تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي ... او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا ؟! من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم ... تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود ... او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت ! معلم گفته بود انشا بنويسيد و موضوع اين بود : علم بهتر است يا ثروت ؟! من نوشته بودم علم بهتر است مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد تو نوشته بودي علم بهتر است شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود خودکارش روز قبل تمام شده بود ... معلم آن روز او را تنبيه کرد بقيه بچه ها به او خنديدند آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم گاهي به هم گره مي خورند گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت ... من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد ... او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد سال هاي آخر دبيرستان بود بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم ... تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد ... او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت ... روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم ... تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي ... او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود !!! من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي ، کسي را کشته است تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن را به به کناري انداختي او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه : براي اولين بار بود در زندگي اش که اين همه به او توجه شده بود !!!! چند سال گذشت وقت گرفتن نتايج بود من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود وقت قضاوت بود ، جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند زندگي ادامه دارد ، هيچ وقت پايان نمي گيرد من موفقم : من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!! تو خيلي موفقي : تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!! او اما زير مشتي خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!! من , تو , او هيچگاه در کنار هم نبوديم هيچگاه يکديگر را نشناختيم اما من و تو اگر به جاي او بوديم آخر داستان چگونه بود...؟!!

Monday, December 19, 2011


آرمانهای سوسیالیسم تنها در یک جامعه غیر سوسیالیستی شانس محقق شدن داره

Wednesday, October 19, 2011

هیتلر و تاریخ دقیق مرگش



۶۶ سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، در حالی که درهمه روایات تاریخی گفته شده است که آدولف هیتلر در روزهای پایانی جنگ خودکشی کرد، کتاب جدیدی که قرار است این روز‌ها در بریتانیا منتشر شود مدعی است هیتلر خودکشی نکرده، بلکه از آلمان گریخته و تا ۱۷ سال بعد نیز زنده بوده است، تا این که در سال ۱۹۶۲ در آرژانتین مرده است.

نویسندگان این کتاب جدید مدعی هستند که «اسناد و مدارک مستند و متقن بسیاری برای این فرضیه در دست دارند».به گفته این نویسندگان بریتانیایی، آدولف هیتلر برخلاف همه روایات تاریخی که تاکنون در مورد خودکشی او همراه با معشوقه آلمانی‌اش اوا براون مطرح بود، به اتفاق او از آلمان خارج شده و خانم براون نیز تا دم مرگِ هیتلر در سال ۱۹۶۲، در کنارش در آرژانتین زندگی کرده است.آن طور که در این کتاب با عنوان «گرگ خاکستری: فرار آدولف هیتلر» آمده است، هیتلر با اوا براون صاحب دخترانی شده و همراه با آن‌ها در آرژانتین زندگی کرده است.اگر این فرضیه درست باشد، هیتلر که‌ زاده سال ۱۸۸۹ بود، در ۷۳ سالگی مرده است و نه در ۵۵ سالگی.جرارد ویلیامز، یکی از نویسندگان این کتاب، روز یک‌شنبه در مصاحبه با شبکه تلویزیونی بریتانیایی اسکای گفت که او و سایمون دانستان، نویسنده و پژوهشگر انگلیسی، در نتیجه مطالعات و پژوهش‌های طولانی و کاملاً موشکافانه این کتاب را نوشته‌اند.این محققان مدعی هستند که هیتلر در‌‌ همان نیمه بهار ۱۹۴۵ موفق به گریز از آلمان شد و با هواپیما از کشوری که دوازده سال حاکم بلامنازع آن بود ولی آن را به ویرانه‌ای عظیم مبدل کرده بود، خارج شد.جرارد ویلیامز به شبکه اسکای گفت: «ما درصدد دوباره‌نویسی تاریخ نبوده‌ایم، ولی وجود اسناد و مدارکی از موفق شدن هیتلر به فرار از آلمان چنان قانع‌کننده است که نمی‌توان به آن‌ها بی‌اعتنایی کرد.»به گفته آقای ویلیامز، درهمین حال، اسناد و شواهد قطعی نیز در مورد خودکشی و مرگ هیتلر در آلمان هرگز وجود نداشته است.این محقق به شهادت‌های افرادی نیز استناد می‌کند که زندگی هیتلر و راز بقای او را در آرژانتین تحت نظر داشته‌اند و شواهد این افراد را «قانع‌کننده» توصیف می‌کند.ویلیامز و دانستان می‌گویند که اسنادی از سوی دولت‌های جهان که پس از دهه‌ها در دسترس همگانی قرار گرفت، تأییدکننده نظریه آن‌ها در مورد سرنوشت هیتلر است.ویلیامز و دانستان در کتاب خود سرویس‌های اطلاعاتی و امنیتی آمریکا را نیز متهم می‌کنند که نه تنها از فرار هیتلر آگاهی داشته‌اند، بلکه به این امر کمک کرده‌اند.به نوشته این دو نویسنده، آمریکا در برابر دادن امکان فرار به هیتلر، از دسترسی به تکنولوژی نازی‌ها برخوردار شده است.ویلیامز در مصاحبه یک‌شنبه با شبکه اسکای همچنین گفت: «استالین، آیزنهاور و هوور واقف بودند که هیتلر در سنگر زیرزمینی خود نمرده، ولی سخت است که توضیح داد چرا هر سهٔ آن‌ها از این واقعیت غافل شدند و در طول دهه‌ها نیز به این واقعیت توجه لازم نشده است.»تا پیش از این، موّرخان جنگ جهانی دوم همواره معتقد بودند که در پی ورود نیروهای ارتش سرخ به پناهگاه زیرزمینی هیتلر در سی‌ام آوریل ۱۹۴۵، او همراه با معشوقه‌اش خودکشی کرده است.به گفته این گروه از تاریخ‌نگاران، جسد هیتلر و اوا براون پس از «خودکشی ادعایی آن‌ها» در همان پناهگاه سوزانده شده و بقایای آنها در قبرهایی بی‌نام و نشان دفن شده است.در این میان، در حالی که روس‌ها همواره مدعی بوده‌اند که بخشی از جمجمه باقی‌مانده از هیتلر در اختیار روسیه است، نویسندگان کتاب «گرگ خاکستری: فرار آدولف هیتلر» مدعی هستند که این بخش از جمجمه در روسیه متعلق به هیتلر نیست، بلکه بخشی از جمجمه یک زن جوان است.این ادعای ویلیامز و جرارد در باره جمجمه منسوب به هیتلر، تکرار‌‌ همان فرضیه‌ای است که دو سال پیش در نشریه بریتانیایی آبزرور منتشر شد.واقعیت هر چه که باشد، قرار است مدتی دیگر و تقریباً همزمان با انتشار کتاب «گرگ خاکستری- فرار آدولف هیتلر»، فیلم سینمایی تازه‌ای نیز به روی پرده سینماها برود که ظاهراً به فرار ادعایی هیتلر از آلمان به آرژانتین اختصاص دارد. نام این فیلم نیز‌‌ همان نامی است که برای این کتاب نوشته ویلیامز و دانستان انتخاب شده است.گفتنی است که به تازگی انتشار کتاب‌هایی درباره گریز شمار زیادی از سران آلمان نازی به آرژانتین در پایان جنگ جهانی دوم به قلم نویسندگان مشهور رواج یافته است.حدود دو ماه پیش هم کتاب دیگری درباره نقش اوا پرون، بانوی محبوب آرژانتینی، در پناه دادن به سران آلمان نازی در خاک آرژانتین انتشار یافت. شواهدی که در این کتاب ارائه شد، به گستردگی در کشور آرژانتین مورد بحث قرار گرفته و چهره‌ای نامطلوب از زنی که دهه‌ها محبوب قلوب آرژانتینی‌ها و صد‌ها میلیون انسان در آمریکای لاتین و سراسر جهان بود، به تصویر کشیده است.یکی از مشهور‌ترین اعضای نازی که موفق به گریز از آلمان شد و سال‌ها در آرژانتین با هویت جعلی زندگی آسوده‌ای داشت، آدولف آیشمن بود که سرانجام موساد اسرائیل توانست ردّ پای او را بیابد، او را برباید و برای محاکمه به اسرائیل انتقال دهد، جایی که سرانجام او به اعدام محکوم شد و نخستین و آخرین فردی بود که تاکنون در اسرائیل اعدام شده است.

شاید وقتی دیگر

تابلوی فریاد اثر ادوارد مونش

روزها به دلایل فراوان به این نتیجه رسیدم که بیشترین چیزی که ما باید براش تلاش کنیم فراموش کردن اینه که توی چه جهنمی داریم زندگی می کنیم
جهنمی که از وقتی خودت رو میشناسی از هر چیزی که حقت هست محرومی
اگه هم جایی بخوای این محرومیت رو جبران کنی با هزار جور سختی باید روبه راه بشی !
که همون رو هم کوفتت می کنه !
تو هر سنی هستی خودت رو با کسی همسن خودت که توی یه کشور آزاد داره زندگی می کنه مقایسه کن تا بفهمی توی چه جهنمی هستیم !
جهنمی که برای بودن کنار کسی که دوستش داری هم باید از همه چیز و همه کس فرار کنی....خانواده ، فرهنگ ،حکومت ، حراست چه برسه به نیازهای دیگه مثل آزادی و رفاه و .....
آره رفیق .....اینجا همون جهنمی هست که خدا وعده داده بود اما فقط نگفته بود هر روز سه باز از کوچه و خیابونش صدای اذان میاد .....

Thursday, September 29, 2011

به ياد نهال که عاشقانه وفادار معشوق بود




امروز پنجشنبه است: دختری که عاشق بود اما عاشقانه هایش هیچ سهمی در رسانه های رسمیِ کشورش نیافت، به صورتِ رسمی خودکشی کرد. این رسمِ روزهای آلوده ای است که به آن گرفتاریم.
امروز پنجشنبه است. دختری به نام نهال سحابی عاشق پسری به نامِ بهنام گنجی بود. بهنام گنجی دوست کوهیار گودرزی یک از معترضان و فعالان حقوق بشر بود که با او دستگیر و سپس آزاد می شود. خبر دستگیری بهنام را هیچ کسی رسانه ای نکرد همه سکوت کردند و بهنام هم پس از آزادی خودکشی کرد. حالا نهال نیمه ی عاشقش خودکشی کرد.
نهال تا وقتی بود و در فشار هم بود، دغدغه هایش سهمی در رسانه ها و خبرهای روزنامه های رسمیِ کشورم نمی یافت. چون نامزد نبود، رسمی نبود. نهال دختری بود مثل بسیاری از دختران دیگرِ ایران اما این «لبخند» ها سهمی در رسانه ها نمی یابند تا به ماتم ننشینند…حالا آرام بخواب که خبر خودکشی ات رسمیت یافت و در رسانه ها شاید سهمی چشمگیر تر بیابی…..
کم نیستند کسانی که از واژه ی «دوست دختر» چندش شان می شود. صبح چند جایی دیدم که نوشته بودند دوست دختر بهنام گنجی هم پس از بهنام خودکشی کرد….اما حالا کم کم خبر رسمی تر می شود و آرام آرام این واژه ی ناجورِ و نچسبِ « دوست دختر» را از قامتِ بی جانت حذف می کنیم دخترِِ ایرانی تا مبادا مرگ ات آبرو از ماندگان ببرد…. آرام بخواب دختر زیبا ما حواس مان هست، این ماییم که تشخیص می دهیم مصلحت چیست …امروز پنجشنبه است….و این نوشته ی نهال است در وبلاگش پیش از خودکشی که بوی بهنام و یک پنجشنبه ی موهوم را می دهد:
دیر از گوش های غلیظم چکیدی.کمای من به مرگ گرمی رفته اسب
به رابعه
به نشاط
به ستاره به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به…
به این یه ذره من ِ از بهنام ماندهبه پنجشنبه هایمان…
پله ها … نت های ریزشان . پیش در آمد سمفونی آنان که نواخته میشوند تا مرگ.دست تو. بر کمر سالن سی متری. که دور سر من می چرخاند،
وقتی حلقه دست ساز ت را به نشان دائمی یک درد در ترقوه ام می کنی.
گردنی تا دیوارهایی افراشته. هرچه سردتر.گونه های من.در رد فراموشی….
گرم ترپای چپ را از توی آینه ها قد بکشان تا این کج هایی که راست نمیشوند از کمر.
پا ها را که بکوبیم پنجشنبه ها، بم ترمی شوند.گوشهایم .گوشه هایم پیش بینی محتضرانه های تو را نمیکرد. نهال، چه تکثیر بی رحمانه ای شد
به دعوتی غریب الواقعه اجرا های آخر.
برای آن که زودتر.
نابهنگام تر.ترک کرد…تو را!
توآخر تر نمی شود.
پس…پنجشنبه ست !پنجشنبه ها را…ب
یا بهنام
بیا برقصیمشان
بخوانید وبلاگ نهال را که تنها و در سکوت سوگوار عشقش بود:
http://nahal53.blogfa.com/
منبع اصلی خبر کمیته گزارشگران حقوق بشر است که می گوید:
مرگ بهنام گنجی و نهال سحابی در حالی اتفاق می‌افتد که هنوز از آنچه در زندان اتفاق افتاده است، اطلاعی در دست نیست.

Wednesday, September 28, 2011

او هم غنیمت جنگی بود معترض بود در خیابانها فریاد زده بود آزادی می خواست پس کافر بود غنیمت بود
صدای جیغ های و ناله های دردناکش در سیاهی خوف آلود سلول میپیچید و نعره های درد آلودش فضای شب را می انباشت. نا امیدانه دست و پا میزد و کمک می خواست. خدایی را که هر روز از نه سالگی مجبور به خم و راست شدن در برابرش کرده بودند را صدا میزد. کمک میخواست. یاد لبهای داغمه بسته ی کوچکش افتاد که به خاطر روزه از زور تشنگی ترک خورده بودند. زیان در دهانش خشکیده بود. همش نه سالش بود
بی اختیار لبخندی تلخ بر لبان بهم فشرده از دردرش نشست. سیلی سخت بازجو گونه هایش را سوزاند. طعم شور خون را در دهانش حس کرد. با خود اندیشید عصمتم که حراج شد. چیزی برای از دست دادن ندارم. خون دهانش را به صورت بازجو تف کرد. بازجو لحظه ای شوک شد و متوقف. نفس های تند بازجو آزارش میداد. چشمانش پر از اشک بود. از ته دل فریاد میزد: خدا
.
سیلی دیگر

بازجو وحشت زده نگاهش میکرد. کارش به پایان رسیده بود. وظیفه ی الهیش را انجام داده بود چنان که الله در سوره ی احزاب آیه ی
۵۰ فرموده بود:
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ أَزْوَاجَکَ اللَّاتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَیْکَ وَبَنَاتِ عَمِّکَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِکَ وَبَنَاتِ خَالِکَ وَبَنَاتِ خَالَاتِکَ اللَّاتِی هَاجَرْنَ مَعَکَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِیُّ أَن یَسْتَنکِحَهَا خَالِصَةً لَّکَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ لِکَیْلَا یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ وَکَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِیمًا
”احزاب/ ۵۰
ای پیامبر! ما براى تو آن همسرانى را که مهرشان را دادهاى حلال کردیم و کسانی(زنان و دختران کافری) را که الله از غنیمت جنگى در اختیار تو قرار داده و دختران عمویت و دختران عمههایت و دختران دایى تو و دختران خالههایت که با تو مهاجرت کردهاند و زن مؤمنى که خود را به پیامبر ببخشد در صورتى که پیامبر بخواهد او را به زنى گیرد [این ازدواج از روى بخشش] ویژه توست نه دیگر مؤمنان؛ ما نیک مىدانیم که در مورد زنانشان و زنان و دخترانی کافری که در جنگ بدست می آورند چه بر آنان مقرر کردهایم تا براى تو مشکلى پیش نیاید و الله همواره آمرزنده مهربان است.
إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ (مومنون/
۶ )
مگر با زنان خویش و یا (زنان و دخترانی که در جنگ) کنیزانی که صاحب آنها شده اند و (در صورت تجاوز به آنها) سرزنشی متوجه آنها نیست.
او هم غنیمت جنگی بود
معترض بود در خیابانها فریاد زده بود آزادی می خواست پس کافر بود غنیمت بود

Monday, September 19, 2011

secret love ...عشق ممنوعه سیمین بهبهانی

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم



جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني


جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را


جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

Wednesday, July 20, 2011

پگاه آهنگرانی را آزاد کنید


دختری با کفش های کتانی و رویاهای بارانی

Saturday, July 16, 2011

Wednesday, July 13, 2011

شطرنج سیاسی ایران در سی و دو سال گذشته

8 سال نخست وزیری موسوی +8 سال ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی + 8 سال ریاست جمهوری خاتمی = سران فتنه
6 سال ریاست جمهوری احمدی نژاد = جریان انحرافی
بازرگان + بنی صدر(حدود2سال جمعا ) = عوامل غربی و استکبار و صهیونیست و سیا و ... ( خیلی بد )
24 سال سران فتنه + 6 سال جریان انحرافی + 2 سال خیلی بد = 32 سال ( کل نظام اسلامی )

حالا چند سئوال بی جواب
1- دوران طلائی حضرت امام کی بوده است ؟
2- سران, دلسوزان و مسئولان جمهوری اسلامی کی حکومت کرده اند ؟
3- این چه جور مملکتی است ؟ چطوری اداره میشه ؟

یک پیشنهاد به جمهوری اسلامی : اسم واحد پول جدیدتان را بگذارید پـــهــن !


این روزها در محافل اقتصادی جمهوری اسلامی این بحثها مطرح میشود که واحد پول جدیدشان را چه بگذارند و تاکنون اسمهایی هم مثل دینار و درهم و امامی و ولایی و ریال و تومان پیشنهاد شده است که بنظر من هیچ کدام از این اسامی برای واحد پول نظام مقدس جمهوری اسلامی در خور شاءن نمیباشد و من به این کارشناسان محترم اقتصادی پیشنهاد میکنم واحد پول جدیدشان را بگذارند پهن ( به کسره پ و ه و سکون نون ) . که این پهن به 100 واحد کوچکتر به نام پشگل ( به کسره پ و گ و سکون ش و ل ) تقسیم میشود . ( که هر صد پشگل میشود یک پهن )
این نامها ( پهن و پشگل ) مزایای بسیاری برای اقتصاد جمهوری اسلامی در بر دارد از جمله :
1- مردم دیگر دائما درخواست افزایش حقوق نمیکنند چرا که هیچ کس دوست ندارد پهن و پشگل بیشتری نصیبش شود !
2- مردم دیگر تورم قیمتها را احساس نخواهند کرد چون مثلا 10 پهن میدهند و یک کیلو گوشت قرمز میخرند یا 30 پشگل میدهند و یک نان بربری میخرند و این گونه معامله برای مردم خیلی لذت بخش و غرور آفرین خواهد بود . ( چون کالای با ارزش را به بهای ناچیز خریده اند ! )
3- تورم کنترل میشود چون فروشندگان کالا و خدمات میدانند با افزایش قیمتها ، پهن و پشگل بیشتری نصیبشان خواهد شد که یقینا این عمل مورد خوشایند ایشان نخواهد بود برای همین سعی در تثبیت و کاهش قیمتها مینمایند .
4- هر یک دلار آمریکا برابر با یک پهن ( یا 100 پشگل جمهوری اسلامی ) میشود که این میتواند باعث تحقیراستکبار جهانی و افزایش غرور امت حزب الله بشود .
5- با این تغییر نام ( به پهن و پشگل ) واردات کالا دیگر بصرفه نخواهد بود و بر عکس صادرات کالا و خدمات افزایش خواهد یافت . چون کالا و خدمات به بهای کمتری تولید میشود در نتیجه تقاضای بین المللی برای خرید آن افزایش می یابد که این رویداد منجر به مثبت شدن تراز بازرگانی جمهوری اسلامی میگردد .
6- و سایر مزایای دیگر
پس می بینید که این نامگذاری کاملا علمی و کارشناسی شده میباشد بنابراین به متصدیان اقتصادی جمهوری اسلامی پیشنهاد میشود که در اسرع وقت این نامها را بر روی واحد پول جدیدشان بگذارند تا امت حزب الله هر چه زودتر از مزایای گفته شده بهرمند شوند

Thursday, July 7, 2011

نامه خاتمی به سپاه

جناب آقای محمد علی(عزيز) جعفری
با سلام
نمی دانم جنابعالی را باید با چه سمتی خطاب کنم. فرمانده سپاه پاسداران؟ مسئول سازندگی کشور؟ مسئول فرهنگ و اخلاق جامعه؟ رئیس دولت یا رئيس حکومت نظامی؟

Monday, July 4, 2011

برخی سوالات کمی خطرناک‌اند مثلا فاصله میان مقام و منزلت حوریان بهشتی با روسپی‌ها از زمین تاآسمان است اما واقعا در عمل میان کار یان دو چه فرقی است. یکی در استخدام خدا است و دیگری در استخدام بنده خدا!

Tuesday, June 21, 2011

اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین))

Wednesday, June 1, 2011


عموی هاله سحابی علت درگذشت هاله را ضربه به شکم و ریه و نهایتا ایست قلبی عنوان کرد.
فریدون سحابی برادر مرحوم سحابی در گفتگوی کوتاهی با جرس خبر شهادت هاله سحابی را تایید کرد.
او علت درگذشت هاله سحابی را ضربه ای که به شکم و ریه اش زذند و ایست قلبی اعلام کرد.
حیی پسر هاله سحابی در مصاحبه ای اعلام کرده بود که درگذشت مادرش بر اثر ضرب و شتم نبوده و علت فوت ایست قلبی هاله خانم بوده است. فریدون سحابی عموی هاله تاکید کرد که اینطور نیست و ضرب و شتم در منتهی درجه بوده است و نیروهای امنیتی در منتهی درجه سختی و بیرحمی و نامردی نسبت به هاله کردند.
فریدون سحابی در حال رانندگی به سمت منزل مرحوم هاله سحابی بود او گفت هم اینک پیکر هاله را به منزل بردند و الان بچه هایش بر سر و صورت خودشان می زنند.

Tuesday, May 17, 2011

................ عکس یادگاری کی میگیره

به گمانم قصه شده ایم. قصه مان شاید با همین تصویر آخر شروع شود، خانه ای که اینک شهری بدان نگاه دوخته و می پایدش، و کسانی بر حسب دستور مامورند تا نگذارند مردمان از آن خانه و صاحبانش خبر گیرند.

Sunday, February 6, 2011



من حسرت ایرانی بودن دارم


من ایرانی نیستم چون نامم عربی ستمن ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان عربی خواندند من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عربها و به زبان عربی ازدواج کردممن ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان بروم اما کمی آنسوتر به آرامگاه فردوسی ... این بزرگ مرد ایرانی .... نمی روممن ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و غدیر و مبعث را تبریک می گویم و شادباش می شنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیستمن ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار خاندانی می شوم که سرزمینم را گرفتند , اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی دانممن ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به عربی می ماند تا فارسیمن ایرانی نیستم چون نام زبان رسمی کشورم را آنگونه که فردوسی گفت نمیگویم (پارسی)، طوری میگویم که اعراب در بیان آن به پت پت نیفتند: فارسیمن ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتندمن آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که آرزویش هم نمی توان کرد